خدایا شکرت
بالاخره چهارشنبه 4 ابان از راه رسید و ما 9 صبح رفتیم واسه واکسن 18 ماهگیت
دیشبش از استرس خوابم نبرد و همش تو دلم اشوب بود انگار این حس به تو هم منتقل شده بود و همش بیدار میشدی و گریه میکردی
دیدیم اینطوری نمیشه چون عادت به زود بیدار شدن هم نداشتی اگه شب رو هم بد میخوابیدی حسابی فرداش کلافه میشدی پس اوردیمت تو تخت خودمون و اروم شدی و تا صبح خوابیدی
صبح قبل از رفتن قطره استامینوفن بهت دادیم و رفتیم مرکز بهداشت خلوت بود و زودی واکسنهات رو زدن به دست چپ و پای چپ و قطره خوراکی خییلی کم گریه کردی و تا بغلت کردیم اروم شدی یه 10 دقیقه اونجا صبر کردیم و اومدیم خونه
من که زودی تبت رو اندازه گرفتم که هنوز خبری نبود پس صبحانه بهت دادم و همش منتظر بودم که بهت که دست میزنم داغ باشی گاهی اوقات هم توهم میزدم و فکر میکردم داغی ولی بابایی میگفت نه عادیه
خلاصه کمپرس سرد رو روی پات شروع کردم که اولش اصلا خوشت نمیومد و گریه میکردی ولی بعد از یکی دو بار دیدی چه کاریه گریه و بی تفاوت شدی
ظهر خوابیدی قبل از خواب تبت رو گرفتم بازم همه چیز عادی بود و خوابیدی تو خواب هم همش چک میکردم نکنه تبت بره بالا و من نفهمم که خبری نبود دیگه داشتم خودم رو اماده میکردم که از خواب بیدار بشی و از درد پا ناراحت باشی که خدا رو شکر اونم اتفاق نیوفتاد و تا شب کمپرس سرد رو تکرار کردم
تا فرداش هم کمی استرس داشتم ولی نه از تب خبری شد و نه از درد
راستش شک کردم که اصلا واکسن رو زده باشن هههههه
دیگه حالا حالاها از واکسن زدن راحت شدیم اااااخ جون
خدایا شکرت خییییلی دوستت دارم


خدایا شکرت
